کلگان
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 13:9  توسط  آیدین  | 
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد به او گفت سردت نیست؟ نگهبان گفت: چرا اما مجبورم طاقت بیارم پادشاه گفت: به قصرم میروم و یک لباس گرم با خودم میاورم پادشاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بود من هر شب با همین لباس کم طاقت میاوردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای در آورد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 9:47  توسط  آیدین  | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 11:7  توسط  آیدین 
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.
زن بی وقفه ش...روع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش داد،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟

تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 11:5  توسط  آیدین 
 


آری از پشت کوه آمده ام...

چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت،حرام خورد؟!

برای عشق خیانت کرد!

برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد!

برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند!

وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم

می گویند: از پشت کوه آمده!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!

محمد بهمن بیگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 11:1  توسط  آیدین  |